|
سیزدهمین خون آشام عاشق |
|
خاطرات یک خون آشام |
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از
چشمانت جاريست. عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ، و از غم زندگي برايش اشک بريزي . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ، که مجبوري آخرش را با جدایي به سرانجام رساني . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست.
+ نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 23:13 توسط احسان |
این بارش اسید
اشک من است!
این رد بوسۀ یک تازیانه نیست .
فریاد میکشم ،فریاد رو به باد...
رقصد اگر درخت به طوفان
فریاد خسته ام اما
ترانه نیست.
دستم شکسته ، نای نوشتن نداشتم...
این شعر را ببخش اگر عاشقانه نیست![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 1:8 توسط احسان |
اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه با قطره چکان جعل می کردم خاطرم امد شاید دلتنگ خنده هایم باشی ببخش اگر این روز ها عشق با گریستن اثبات می شود![]()
+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 23:6 توسط احسان |
با خودم فکر می کردم٬ تحقق رویاهایم غیر ممکن است اما خدا گفت:
« هر چیزی ممکن است »
گم شده بود٬ گیج بودم٬ فکر می کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد اما خدا گفت:
« من هدایتت خواهم کرد »
خود را باختم. فکر می کردم نمی توانم٬ از عهده اش بر نمی آیم٬ اما خدا گفت:
«تو از عهده هر کاری بر می آیی»
غمگین بودم٬ احساس می کردم زیر کوهی از ناامیدی گیر افتادم٬ اما خدا گفت:
«غم هایت را روی شانه های من بریز»
فکر نمی کردم من آنقدر باهوش باشم اما خدا گفت:
«من به تو خرد لازم را می دهم»
بار گناهانم رنجم می داد٬ برای کارهای بدی که کرده بودم از خودم عصبانی بودم٬ اما خدا گفت:
«من تو را بخشیدم»
از خودم بدم می آمد٬ فکر می کردم هیچ کسی مرا دوست ندارد٬ اما خدا گفت:
«من به تو عشق می ورزم»
گریه می کردم٬ زیرا تنها بودم٬ اما خدا گفت:
«من همیشه با تو هستم»
+ نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 0:43 توسط احسان |
از خدا خواستم
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 0:46 توسط احسان |
به نام آن كه تو را آفريد تا من دل به تو ببندم. سلام... سلام گرم وآتشين از پسرِِِِي نو خواسته و تازه شكفته پذيرا باش. اي فرشته نازل شده بر رهگذر جواني من از آن لحظه كه تو را ديدم قلبم به مانند كوره اي آتشين گرديده هست كه فقط نگاه جادويي تو ان را تسكين مي دهد . سلام جواني دلباخته نثار تنها فرشته اي مي كنم كه توانسته هست از ديرانه قلبم كاخي به بزرگي عشق بسازد. سلام بر تو غنچه نو شكفته بهار زندگيم. سلام بر تو كه تنها اميد و آرزوم هستي ولطافت در چشمانت برق مي زند, برق نگاهت چنان آتشي در دلم بر پا كرده است كه هر روز را با پريشاني يگانه عشقم به سر مي برم. من عاشق روي زيبا تو شدم در همان نگاه اول دلم لرزيد مي خواستم بگوييم دوستت دارم ولي نتوانستم گفتم شايد مرا نخواهي و دوست نداشته باشي و به خود اجازه صحبت ندادم مي خواهم به وسيله نامه از تو بخواهم كه بگويي مرا دوست داري يا نه..... و اگر ابر بارشش و آفتاب تابشش را فراموش كند من تو هر گز فراموش نخواهم كرد. به اميد لحظه ديدار...
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 0:59 توسط احسان |
سلام نازنین
قربانی پاکیت صحبت می کند امشب سراسر زجر است دوری از تو و ندیدن روی ماهت کنار آبی آبها و دانستن تنهاییت که گفتی نیازم داشتی بیش از هر زمان دیگر ناخن به سینه می کشم از خودخواهیم که چگونه زمانی که نیازم داشتی نبودم و صدای هق هق گریه ات که خنجری بود بر قلبم و بدان که خود را نخواهم بخشید تا زمانی که زنده ام به حرمت روی ماهت قول می دهم کنارت باشم پشتت مانند کوه استوار و پشتوانه ات به حرمت نگاه و صدای نازنینت تا صبح التماس منتظرم باش
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 23:26 توسط احسان |
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 0:35 توسط احسان |
این مرد خودپرست
این دیو این رها شده از بند
مست مست
استاده روبه روی من و خیره در منست
گفتم به خویشتن
ایا توان رستنم از این نگاه هست ؟
مشتی زدم به سینه او
ناگهان دریغ
ایینه تمام قد رو به رو شکست![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 0:33 توسط احسان |
دردهای من لباس نیستند ، که از تن درآوردم نعره نیستند ، تا از نای جان فریاد بکشم دردهای من نگفتنی ، دردهای من نهفتنی است دردهای من مثل دردهای مردم زمانه نیست مردمی که چین پوستشان ، رنگ آستینشان ، مردمی که نامهایشان ، جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند من ولی ، تمام استخوان های بودنم لحظه های ساده و بی آلایشه گریستنم درد می کند شانه های خسته غرورم و تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام ، بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا و ؟ درده دوستی کجا ؟ سرنوشت : حرف درد را ؛ در دلم نوشته است . خون درد را ؛ در تنم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیره خود را رها کنم ؟ پس در این میانه من ؛ از چه حرف می زنم ؟ درد حرف نیست درد نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 1:2 توسط احسان |
| ||||||