تبليغاتX
پنهان خانه پنج در

پنهان خانه پنج در

نوشته های شبانه

...

سکوت نه از بي صداييست.نفس هست و حرف هم.ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي....سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.نه انگار.... باز هم حرفي نيست
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 9:55  توسط احسان  | 

سهم منه

 
به همه دنيا بگو نگاه توسهم منه
 هرجاى دنيا كه باشى دلم برات پرميزنه
+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 1:25  توسط احسان  | 

شراب

 
قرارمان فصل انگور
شراب که شدم بیا
...
تو جام بیاور
و من جان
+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 1:16  توسط احسان  | 

باران

 
زیر بارانی ایستاده ام که دگر خیسم نمیکند...
من جرئی از باران شدم...
بگذار تا صبح به یادت ببارم...
این رویای خیس را دوست دارم
+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 1:11  توسط احسان  | 

خیال


 
خیالم را میبافم با رویای تو..گرمم می‌کند بی‌ حد
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 2:32  توسط احسان  | 

آموزگار

 
آموزگار
نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
...
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز درآیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند
 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 2:24  توسط احسان  | 

رد پا

 
كوچه ها را می بویم ،

به هوای اینكه رد پای نفسهایت
 
آنجا جامانده باشد !!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 0:54  توسط احسان  | 

تماشایی

 

اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين!

آسماني ميشوم وقتي صدایت ميكنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 2:38  توسط احسان  | 

سرما

 
دوست داری کنارت بنشینم،با هم سردمان شود.غذایی که نیست،پس بیا با هم سرما بخوریم،با هم گشنگی را بار دیگر بچشیم.دوست داری یاد بیاورم که من هم زیر آن پل میخوابیدم،بارانی بود اطرافم،بگذار بگویند که من مرد نیستم..می‌خواهم پا به پایت گریه کنم..ما با گریه‌هایمان میخندیم،بگذار آنها بخندند که گریه‌ای بیش نیست،حال دیدی تنها نیستی‌،من که سردم میشد آواز میخواندام،می‌خندیدم و آفتاب را مسخره میکردم،تو چه میکنی‌،راستی‌ یک چیز جالب،به مادرم می‌گفتم که من در بهشت هستم،جهنمی سرد که بی‌ هویتی سالهاست هویت من است،من حتی جیبی‌ نداشتم که دستم را از سرما در جیبم کنم،،،،،،
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 2:52  توسط احسان  | 

من و تو


تو كه در دغدغه ي گم شدنت حيراني !!!
 و به دنبال خودت همه جا مي گردي
چشمهايت كه پر از احساس است .
 زير پا سوق بده خواهي ديد در تمامي نفس هاي دلم پنهاني !!!
و ميان همه ي درد دلم.
 دست خطي كه همين جاست به تو،
 مال خود مي بينم تو همين جايي و من پيش توام تو ميان نگه من و خودت جا داري
 آرزويم اين است كه دگر گم نشوي "
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 23:56  توسط احسان  | 

عشق


دریای آتش را

نفس باد را

لبخند ابر را

در میانه ی زمان

در درست می گیریم

رنگ ها را در بی رنگی خود

و مزه ها را با کام خویش

زیر پا می گذاریم

من و تو

از فرای غم و سرور

بیش از تاب و شور

تنها یک واژه را یاد می کنیم

و هستی اش را

ناب ترین سرود می خوانیم

عشق ..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 23:47  توسط احسان  | 

باران

 
اولین بـــــــــــــــــــــــــــــاران پاییز را
به یاد عطــــر نم خاک های کودکی
به یاد عطـر نم خاک های عاشقی
به یــــــــــاد عطر گیسوان خیس تو
بر آسمان سجــــــــــــــــــده میکنم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 0:39  توسط احسان  | 

شب


صدای تیک تاک ساعت اَمانَم را بریده ... 

خواب به چشمانم نمی آید ... 

نشستَم گوشه اتاق ... 

چهارزانو ... 

دلتنگ و آرامُ خسته ...

صدای تیک تاک تنها ملودی شبهای من شده ...

بی خوابی ...

بی آرامشی ... بی ...

نشسته اَم ...

همه جا سکوت هست ...

سکوتی اجباری ...

سکوتی که صدایش در گوشم شبیه فریاد هست ...

این تیک تاک ساعت هم که ...

آرام نمی شود .... 

چشمانم را می بندم ... 

سعی می کنم نشنوم ...

 هیچ را نشنوم .... 

صدایت را به یاد بیاورم ... 

که آرام آرام نیمه های شب در گوشم زمزمه می کرد ....

 که آرام قصه برایم می گفت ...

 دستانت که دور تا دورم بود ....

 و نفس هایت که گردنم را نوازش می داد ...

 به یاد دارم ...

 که تو آرامش را در وجودم زمزمه می کردی ...

 تو

... تو نیستی این شبها ...

 این تیک تاک ...

 این روزها

... خسته اَم کرده ... 

دلم تو و آرامشت را می خواهد
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 2:55  توسط احسان  | 

دیوانه

 
حق با تو بود که از های هایم ، قاه قاه بخندی.
 گناه من نبود اگر هر شب ماه، صورتم را می شست.
 حق با تو بود که گناهم را باور نکنی ! حق با تو بود که دل مهربانت را پس بگیری.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 0:56  توسط احسان  | 

باران

 
گاهی باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست ،
گاهی از غصه تنها شدنش می بارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 2:8  توسط احسان  | 

بهشت

 
آهای تجسم بهشت در این دوزخ اکنون ها
جسم خاکیت
بوی ملکوت می دهد
در آغوشم بگیر
بهشتی ام کن
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 1:59  توسط احسان  | 

..

او مرا ندید
من لب پنجرۀ نگاهش نشسته بودم
کنار لحظۀ تلاقی
ابتدای عبوری آرامبخش
شکفتن آشنایی
...
و به دانه هایی کوچک و بلورین خیره بودم
که بر گونۀ سردش
می غلتید
و به امتداد نگاهش
که به بی نهایت
می پیوست
او مرا ندید
من چون شعاع عاشقی
در حال درخشیدن بودم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 1:54  توسط احسان  | 

نقاش نیستم
اما تمام لحظه های بی تو بودن را درد میکشم
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 1:52  توسط احسان  | 

؟

سلام

این آخرین باری هست که اینجا مینویسم. نه بخاطر اینکه نمی بینیشون بیشتر برای اینکه تو دلم بمونن بهتره تا اینکه رو صفحه حک بشن

خلاصه یه روزی گفتم  بنویسم و بخوانی شاید   ولی...

بگذریم

بازم مثل همیشه حرفمو نزدم و رفتم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 1:17  توسط احسان  | 

شاید


از آنسوي درد مي آيم

و از انتهاي تنهايي

با يك بغل از ياسهاي وحشي

و دامني پر از عطر اقاقي ها

به ديدار تو مي ايم

شايد باران چشم هايم

كوير دلت را سبز كند  

شاید ...

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 12:4  توسط احسان  |