تبليغاتX
سیزدهمین خون آشام عاشق

سیزدهمین خون آشام عاشق

می خواستم به لهجه لاتی عشقم برایت نامه ای محرمانه بنویسم ، نامه ای که فقط در شکوفه های لبخند تو باز شود. می خواستم یک قطره یاس شوم روی برگی که برایت می نویسم . می خواستم دلم برایت بگوید. قلبم ضربانش را بنویسد . آوازم اشتیاقش را تحریر کند. دلم می خواست روحم را برایت دوقبضه کنم.

لابد می پرسی دلیل مزاحمت دعای من در این یک شب حاجت چیست؟ البته حقیقت با واقعیت رودربایستی ندارد. عشق مثل تهمت به سراغ آدم می آید. هیچکس نمی تواند در دوست داشتن مقلد باشد. حتماً باید در عشقبازی مجتهد شد. الان تمام اشیاء عالم یکدیگر را دوست دارند. الان تمام پدیده ها برای هم غش می روند.

انسان ، قفسی ست که در آن بلبل خداوند، زندانی ست. منهم مثل همه طاووس ها عاشقم. منهم مثل همه آیینه ها به آه احتیاج دارم. منهم دوست دارم به اندازه یک پروانه، اجازه سوختن داشته باشم. منهم مثل همه گل ها، جنون تماشا دارم. بین ما ومضمون بهار، رابطه نزدیکی ست. تنها فرق ما و جنون در ویرانی ست. من وقتی بچه بودم، مثل شیخ صنعان آواز می خواندم. عمده این است که آدم رگ خواب بیداریش راتشخیص بدهد. عمده این است که ما در لحظاتی بتوانیم خود را ازپشت آیینه ای پنهان ببینیم و به پستی و بلندی های ذوق خود خیره شویم.

توبه من گفتی دوستت دارم و من نام تو را فراموش کرده ام. به من گفتی قلبم پرنده توست ومن از اتوبوس خط و خالت جا مانده ام. اینجا کنار خیابان زیر داروخانه عطار، زنی با طب سوزنی مژگان، درد مرا می کاود. ناگهان مثل برق ناحیه خاموش می شوم، دست زکام گرفته ام را به جیب می برم، در تاریکخانه کیف بغلی ام لبخند تو ظاهر می شود.

دلم می خواست می دیدی که چگونه زمین می گرید وقتی عاشقی پیر می شود. وقتی عاشقی می گرید، اشک های جهان به لرزه می آیند و فاصله زخم های بشر افزون می شود.

من به بازار زندان خواهم رفت و برایت دستبند خواهم خرید...........

بگذار سال نو فرا برسد.اما ........

+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388 15:1 توسط احسان |

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از

 چشمانت جاريست. عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبي

 ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده . عميق ترين درد در زندگي مردن

 نيست ، بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ، و از غم

زندگي برايش اشک بريزي . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه ناتمام

ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ، که مجبوري آخرش را با جدایي به سرانجام رساني . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست.

+ نوشته شده در شنبه 20 مهر1387 23:13 توسط احسان |

این بارش اسید

اشک من است!

این رد بوسۀ یک تازیانه نیست .

فریاد میکشم ،فریاد رو به باد...

رقصد اگر درخت به طوفان

فریاد خسته ام اما

               ترانه نیست.

دستم شکسته ، نای نوشتن نداشتم...

این شعر را ببخش اگر عاشقانه نیست

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387 1:8 توسط احسان |

اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه با قطره چکان جعل می کردم

خاطرم امد

شاید دلتنگ خنده هایم باشی

ببخش اگر این روز ها عشق با گریستن اثبات می شود

+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387 23:6 توسط احسان |

با خودم فکر می کردم٬ تحقق رویاهایم غیر ممکن است اما خدا گفت:

                            « هر چیزی ممکن است »  

گم شده بود٬ گیج بودم٬ فکر می کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد اما خدا گفت:

                        « من هدایتت خواهم کرد »   

خود را باختم. فکر می کردم نمی توانم٬ از عهده اش بر نمی آیم٬ اما خدا گفت:

                      «تو از عهده هر کاری بر می آیی»

غمگین بودم٬ احساس می کردم زیر کوهی از ناامیدی گیر افتادم٬ اما خدا گفت:

                    «غم هایت را روی شانه های من بریز»

فکر نمی کردم من آنقدر باهوش باشم اما خدا گفت:

                        «من به تو خرد لازم را می دهم»

بار گناهانم رنجم می داد٬ برای کارهای بدی که کرده بودم از خودم عصبانی بودم٬ اما خدا گفت:

                                «من تو را بخشیدم»

از خودم بدم می آمد٬ فکر می کردم هیچ کسی مرا دوست ندارد٬ اما خدا گفت:

                          «من به تو عشق می ورزم»

گریه می کردم٬ زیرا تنها بودم٬ اما خدا گفت:

                             «من همیشه با تو هستم»

+ نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387 0:43 توسط احسان |

از خدا خواستم
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387 0:46 توسط احسان |

به نام آن كه تو را آفريد تا من دل به تو ببندم.

 

سلام...

 

سلام گرم وآتشين از پسرِِِِي نو خواسته و تازه شكفته پذيرا باش.

 

 

اي فرشته نازل شده بر رهگذر جواني من از آن لحظه كه تو را

 

ديدم قلبم به مانند كوره اي آتشين گرديده هست كه فقط نگاه

 

جادويي تو ان را تسكين مي دهد .

 

سلام جواني دلباخته نثار تنها فرشته اي مي كنم كه توانسته هست

 

از ديرانه قلبم كاخي به بزرگي عشق بسازد.

 

سلام بر تو غنچه نو شكفته بهار زندگيم.

 

سلام بر تو كه تنها اميد و آرزوم هستي ولطافت در چشمانت برق

 

مي زند, برق نگاهت چنان آتشي در دلم بر پا كرده است كه هر

 

روز را با پريشاني يگانه عشقم به سر مي برم.

 

من عاشق روي زيبا تو شدم در همان نگاه اول دلم لرزيد

 

مي خواستم بگوييم دوستت دارم ولي نتوانستم گفتم شايد مرا

 

نخواهي و دوست نداشته باشي و به خود اجازه صحبت ندادم مي

 

خواهم به وسيله نامه از تو بخواهم كه بگويي مرا دوست داري يا

 

نه.....

 

و اگر ابر بارشش و آفتاب تابشش

 

را فراموش كند من تو هر گز فراموش نخواهم كرد.

 

 

                                                به اميد لحظه ديدار...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386 0:59 توسط احسان |

سلام نازنین

قربانی پاکیت صحبت می کند

امشب سراسر زجر است

دوری از تو و ندیدن روی ماهت کنار آبی آبها

و دانستن تنهاییت

که گفتی نیازم داشتی بیش از هر زمان دیگر

ناخن به سینه می کشم از خودخواهیم

که چگونه زمانی که نیازم داشتی نبودم

و صدای هق هق گریه ات

که خنجری بود بر قلبم

و بدان

که خود را نخواهم بخشید

تا زمانی که زنده ام

به حرمت روی ماهت

قول می دهم

کنارت باشم

پشتت مانند کوه استوار

و

پشتوانه ات

به حرمت نگاه و صدای نازنینت

تا صبح التماس منتظرم باش

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386 23:26 توسط احسان |

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

+ نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386 0:35 توسط احسان |

این مرد خودپرست 


 این دیو این رها شده از بند


 مست مست


استاده روبه روی من و خیره در منست


گفتم به خویشتن


ایا توان رستنم از این نگاه هست ؟


مشتی زدم به سینه او


 ناگهان دریغ


 ایینه تمام قد رو به رو شکست

+ نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386 0:33 توسط احسان |

X

نمی دانم در این دم های آخر آواز، با کدامین تحریر سوزناک، ترجمه لبخندهای خونین خود باشم! افسوس دست هایم تاریک است.


Home
Email
.:Ehsan13:.

Archives

مهر 1388

مهر 1387

تیر 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آذر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384




Links

اینم یه وبلاگ دیگه من (جک و عکس و MP3)
شعرهای زیبایی از کارو
زنگ تفریح
شعرهای توپ از هر سبکی
دنبال هر سوژه ای باشی اینجا پیدا میکنی
اینم برای مهمونای تهرونی من
اینم یه سری عکسای توپ
فقط برای دوستان فابریک..
و یه خونه ی مهتابی
فرشته ي مرگ (A true story About Death )
یک دوست عاشق
هر کارتی که بخواهید..
قالب های فوق جدید بلاگفا


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها: