|
می خواستم به
لهجه لاتی عشقم برایت نامه ای محرمانه بنویسم ، نامه ای که فقط در شکوفه های لبخند
تو باز شود. می خواستم یک قطره یاس شوم روی برگی که برایت می نویسم . می خواستم
دلم برایت بگوید. قلبم ضربانش را بنویسد . آوازم اشتیاقش را تحریر کند. دلم می
خواست روحم را برایت دوقبضه کنم. لابد می پرسی
دلیل مزاحمت دعای من در این یک شب حاجت چیست؟ البته حقیقت با واقعیت رودربایستی
ندارد. عشق مثل تهمت به سراغ آدم می آید. هیچکس نمی تواند در دوست داشتن مقلد
باشد. حتماً باید در عشقبازی مجتهد شد. الان تمام اشیاء عالم یکدیگر را دوست
دارند. الان تمام پدیده ها برای هم غش می روند. انسان ، قفسی ست
که در آن بلبل خداوند، زندانی ست. منهم مثل همه طاووس ها عاشقم. منهم مثل همه
آیینه ها به آه احتیاج دارم. منهم دوست دارم به اندازه یک پروانه، اجازه سوختن
داشته باشم. منهم مثل همه گل ها، جنون تماشا دارم. بین ما ومضمون بهار، رابطه
نزدیکی ست. تنها فرق ما و جنون در ویرانی ست. من وقتی بچه بودم، مثل شیخ صنعان
آواز می خواندم. عمده این است که آدم رگ خواب بیداریش راتشخیص بدهد. عمده این است
که ما در لحظاتی بتوانیم خود را ازپشت آیینه ای پنهان ببینیم و به پستی و بلندی
های ذوق خود خیره شویم. توبه من گفتی
دوستت دارم و من نام تو را فراموش کرده ام. به من گفتی قلبم پرنده توست ومن از
اتوبوس خط و خالت جا مانده ام. اینجا کنار خیابان زیر داروخانه عطار، زنی با طب
سوزنی مژگان، درد مرا می کاود. ناگهان مثل برق ناحیه خاموش می شوم، دست زکام گرفته
ام را به جیب می برم، در تاریکخانه کیف بغلی ام لبخند تو ظاهر می شود. دلم می خواست می
دیدی که چگونه زمین می گرید وقتی عاشقی پیر می شود. وقتی عاشقی می گرید، اشک های
جهان به لرزه می آیند و فاصله زخم های بشر افزون می شود. بگذار سال نو فرا برسد.اما ........ + نوشته شده در شنبه 18 مهر1388 15:1 توسط احسان |
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از
چشمانت جاريست. عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ، و از غم زندگي برايش اشک بريزي . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ، که مجبوري آخرش را با جدایي به سرانجام رساني . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست. + نوشته شده در شنبه 20 مهر1387 23:13 توسط احسان |
این بارش اسید اشک من است! این رد بوسۀ یک تازیانه نیست . فریاد میکشم ،فریاد رو به باد... رقصد اگر درخت به طوفان فریاد خسته ام اما ترانه نیست. دستم شکسته ، نای نوشتن نداشتم... این شعر را ببخش اگر عاشقانه نیست + نوشته شده در شنبه 15 تیر1387 1:8 توسط احسان |
اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه با قطره چکان جعل می کردم خاطرم امد شاید دلتنگ خنده هایم باشی ببخش اگر این روز ها عشق با گریستن اثبات می شود + نوشته شده در جمعه 7 تیر1387 23:6 توسط احسان |
با خودم فکر می کردم٬ تحقق رویاهایم غیر ممکن است اما خدا گفت: « هر چیزی ممکن است » گم شده بود٬ گیج بودم٬ فکر می کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد اما خدا گفت: « من هدایتت خواهم کرد » خود را باختم. فکر می کردم نمی توانم٬ از عهده اش بر نمی آیم٬ اما خدا گفت: «تو از عهده هر کاری بر می آیی» غمگین بودم٬ احساس می کردم زیر کوهی از ناامیدی گیر افتادم٬ اما خدا گفت: «غم هایت را روی شانه های من بریز» فکر نمی کردم من آنقدر باهوش باشم اما خدا گفت: «من به تو خرد لازم را می دهم» بار گناهانم رنجم می داد٬ برای کارهای بدی که کرده بودم از خودم عصبانی بودم٬ اما خدا گفت: «من تو را بخشیدم» از خودم بدم می آمد٬ فکر می کردم هیچ کسی مرا دوست ندارد٬ اما خدا گفت: «من به تو عشق می ورزم» گریه می کردم٬ زیرا تنها بودم٬ اما خدا گفت: «من همیشه با تو هستم» + نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387 0:43 توسط احسان |
از خدا خواستم + نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387 0:46 توسط احسان |
به نام آن كه تو را آفريد تا من دل به تو ببندم. سلام... سلام گرم وآتشين از پسرِِِِي نو خواسته و تازه شكفته پذيرا باش. اي فرشته نازل شده بر رهگذر جواني من از آن لحظه كه تو را ديدم قلبم به مانند كوره اي آتشين گرديده هست كه فقط نگاه جادويي تو ان را تسكين مي دهد . سلام جواني دلباخته نثار تنها فرشته اي مي كنم كه توانسته هست از ديرانه قلبم كاخي به بزرگي عشق بسازد. سلام بر تو غنچه نو شكفته بهار زندگيم. سلام بر تو كه تنها اميد و آرزوم هستي ولطافت در چشمانت برق مي زند, برق نگاهت چنان آتشي در دلم بر پا كرده است كه هر روز را با پريشاني يگانه عشقم به سر مي برم. من عاشق روي زيبا تو شدم در همان نگاه اول دلم لرزيد مي خواستم بگوييم دوستت دارم ولي نتوانستم گفتم شايد مرا نخواهي و دوست نداشته باشي و به خود اجازه صحبت ندادم مي خواهم به وسيله نامه از تو بخواهم كه بگويي مرا دوست داري يا نه..... و اگر ابر بارشش و آفتاب تابشش را فراموش كند من تو هر گز فراموش نخواهم كرد. به اميد لحظه ديدار... + نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386 0:59 توسط احسان |
سلام نازنین
قربانی پاکیت صحبت می کند امشب سراسر زجر است دوری از تو و ندیدن روی ماهت کنار آبی آبها و دانستن تنهاییت که گفتی نیازم داشتی بیش از هر زمان دیگر ناخن به سینه می کشم از خودخواهیم که چگونه زمانی که نیازم داشتی نبودم و صدای هق هق گریه ات که خنجری بود بر قلبم و بدان که خود را نخواهم بخشید تا زمانی که زنده ام به حرمت روی ماهت قول می دهم کنارت باشم پشتت مانند کوه استوار و پشتوانه ات به حرمت نگاه و صدای نازنینت تا صبح التماس منتظرم باش + نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386 23:26 توسط احسان |
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ . + نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386 0:35 توسط احسان |
این مرد خودپرست + نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386 0:33 توسط احسان |
|
| |||||