|
ميدانستي روزي خواهم شكست , نه ؟!! فانوس راهم را بر زير پايت خورد كردي , صدايش مي آيد , به مانند كودكي كه در گذرگاهي , بيخيال و شاد ميدود و برگهاي زرد پاييزي را بر زير پايش له ميكند تا با صداي خورد شدنشان لبخندي از ته دل بر لب بياورد . توشه راهم را آنچنان پاره كردي كه وصله پينه هم نميپذيرد , به مانند روزنامه اي كه در دستان كودكي مچاله و پاره ميشود تا با صداي خش خشش , سرگرم شود ... خورد شدم , شكسته شدم ... صداي قهقهه مستانه ات مي آيد , بعد از مدتها , حال ميشنوم صدايي شادمانه را از اعماق دلت , نميدانستم لبخند هم بلدي ! مدتها با انتظارش نشستم , تا لبخندي را ببينم از تو , دلخوش بودم كه روزي به شادي به رويم خواهي خنديد , انتظاري بس طولاني و سخت ... افسوس كه نديدم و نشنيدم تا به حال . و اكنون كه آنرا ميبينم , با خود ميگويم : خدا را شكر ... آوردن لبخندي بر لب , شايد سخت ترين كار باشد , و اكنون خوشحالم كه خوشحالي . اگر ميدونستم كه ميتوانم اينگونه تو را شاد كنم , زودتر خورد شدنم را به رويت مي آوردم , اين شايد زكات بودن من باشد در اين وادي ... خدايا شكرت , توانستم بنده ات را شاد كنم , مگه نگفته بودي كه اگه كسي دل بنده ات را شاد كنه , گويي مرا شاد كرده ؟!! اكنون با انتهايم , با پايانم , آغازي برايش آورده ام , سپاس خداييت را كه ميتوانم لبخندي را ببينم و او را به تو بسپارم ... + نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1384 0:15 توسط احسان |
باران میبارد، باران را دوست دارم. باران مرا پنهان میکند، باران مرا پاک میکند. باران میبارد، باران در نظر من گریهی پروردگار بر حال بندگانِ غمگینش است. باران میبارد، خدا تنهاست، خدا خوب میداند که عاشقان تنها چه دردی میکشند. باران میبارد، عشق را زیر باران باید خواست. باران میبارد، زیر باران رفتن خاطراتم را زنده میکند. باران میبارد، باران گریهام را در چهرهام پنهان میکند. باران میبارد، من میدانم که او هم مثل من به این نمایش زیبا چشم دوخته است. باران میبارد، باران چون سیلی خروشان تخم کینه را از دلم میرباید و قلبم را پاک میکند. باران میبارد، قلبی که پاک شود، آمادهی پذیرفتن عشق است. باران میبارد، عشقی در دلم جوانه میزند. باران ببار، تندتر و پاکیزهتر. بگذار جوانهی زیبای عشق من، در این دل کوچک سیراب شود از تو. باران بر من خسته نه، با من عاشق ببار، ببین که من چه معصومانه تو را صدا میزنم... * تقدیم به شما، آری شمایی که عشق را میفهمید. میدانم که همدیگر را نمیشناسیم امّا کسی که عشق را میفهمد، دوست من است. **نوشته شده در بامدادِ بارانی صبحی که عشق را جار میزد. + نوشته شده در جمعه 18 شهریور1384 2:0 توسط احسان |
اگه زندگی رو در یک صفحه ی شطرنج خلاصه کنیم ، میخوام بدونم به نظر شما زن و مرد هر کدام چه مهره ای میشن ؟ به نظر من مرد وزیر ( صدراعظم ) میشه ، قویترین مهره . به همه جا میتونه سر بزنه و هر حرکتی رو میتونه انجام بده . تمام صفحه رو با یک حرکت طی میکنه و هر مخالفتی در برابر امر شاه رو در گلو خفه میکنه . با ورودش همه تحت تاثیر قدرتش قرار میگیرن . همه ی مهره ها آرزو دارن روزی وزیر بشن و بازی رو در کنترل بگیرن . اما زن شاه میشه ، کند و آروم . ظریف ، حساس ولی مغرور . قدرت و سرعت وزیر ( مرد ) رو نداره اما بر تمام صفحه ی شطرنج ( زندگی ) احاطه داره و همه چیز رو میبینه . میتونه آینده رو حدس بزنه و در یک لحظه با یه حرکت قلعه تغییر موقعیت بده و همه چیز رو از این رو به اون رو کنه . این شاه هست که تمام بازی رو در کنترل داره . به نظر من درسته که وزیر قویترین و قدرتمند ترین مهره هست اما این شاه بازیه که برد و باخت رو تعیین میکنه . وزیر میجنگه و حاضر هست که فدا بشه تا شاه در صفحه باقی بمونه ، آخه بدون شاه که قدرت وزیر فایده ای نداره . دوست دارم روزی وزیر باشم نه برای قدرت نامحدودش که به خاطر عشق افسانه ای و دیوانه وارش به شاه . دوست دارم تا آخر صفحه ی شطرنج زندگیم برم ، تمام خطر ها رو به جون بخرم تا شاید شاه زندگیم نگاهی از سر لطف بهم بکنه و به قدرت وزیرش تکیه کنه . وزیر بودن وقتی ارزش داره که برای سعادت شاه در مقابلش فدا شده باشی ، خرد شده باشی اما شاه رو همچنان محکم و سرپا ببینی . آره دوست دارم که وزیر تو باشم شاه من .... + نوشته شده در جمعه 18 شهریور1384 1:54 توسط احسان |
ميدانم خوب ميدانم تو از تبار ابرها بودي و من چقدر دور بودم از بارش هميشه باران از عطر خاك از دشتهاي بينهايت ميداني خوب ميداني من پشت كوهها را به خاك رساندم عاشق شدم عاشق ماندم ترا با تمام لحظه هايت تجربه كردم هزار بار تا مرز بي كسي راندم هرگاه شب دلم را ميشكست لبخند ميزدم هرگاه تو غريبه ميشدي دلم ميشكست به ابرها بگو براي خاطره هامان كه در غبار خشك اين سالها گم ميشوند تا هميشه ببارند اين است پايان قصه اين خاك هرچند خشك و تلخ و ترك خورده اما هنوز هم با ياد روزهاي پر از باران تا صبح تا سپيده بيدار است اما - اي از تبار ابرهاي بي باران اين كوير ناگزير از تهمت بيوفايي نيز بيزار است ... كاش ميشد بر تن تفته ام ميباريدي كاش ميشد دوباره فريادم را ميشنيدي كاش ميشد فرصتي ديگر بهم ارزاني ميداشتي كاش ميشد ميتونستم بگم چقدر بهت احتياج دارم كاش ميشد دوباره مرا فرا ميخواندي: + نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1384 1:15 توسط احسان |
امشب خواهم عاشقانه اي برايت سراييدن از ناگفته هايي كه در اعماق وجودينم به انتظار امدنت لحظه شماري ميكنند كاش ميدانستي كه چه لحظاتي را بيادت و به انتظارت گذراندم ... لحظه لحظه روياهايم را با نامت انباشتم تا برايت زمزمه كنم : دوستت دارم را در ظلمات قيرگون شب تنهايي ميتوان تو را در كنار داشت و بوئید در تاريكي بي تو ماندن ميتوان نور بودنت را را تاباند در ادامه خواب خوب نيمه كاره ميتوان با تو رويا را تمام كرد تا تابش دوباره امدنت و ماندنت و اين بار براي هميشه برای ابد .. تا با هم بگوييم : افسانه با هم زيستن را و چونکه براي ابد با هم ماندن را ميدانم كه در اعماق نگاهينت ميتوان دنيا را غرق كرد ميخواهم كه با كشتي عشقت در اين وادي غرق گردم شايد كه بتوانم در اعماق دوست داشتنت دمي بياسايم ... + نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1384 0:56 توسط احسان |
|
| |||||