|
ميگن : اگه با دل و ذهنت مثبت فكر كني , همه چيز خوب و قشنگ و زيبا و خوش بو !! بنظر ميرسه ... وقتي مثبت انديشي داشته باشي , لاجرم همه چيز رنگ و بوي ديگري خواهد داشت و در نتيجه حتي در برخورد با مسائل و مشكلات هم طور ديگري برخورد ميكني كه گذر از اين پيچ را هم ساده تر ميكنه ... ميدونيد , خيلي سخته كه ادم هميشه اينطوري باشه , مدام مثبت بودن و با اين ديد جلو رفتن كار خيلي سختيه , شايد گاهي اوقات غير ممكن بنظر برسه . حتي خيلي وقتها هستي و ميخواي باشي , ولي عوامل گوناگون , از جمله اشخاص محترمه و غير محترمه , سعي در گل الود كردنش دارند ... نميدونم .. گاهي اوقات بشدت مبارزه اي درميگيره بين بودنش و نبودنش , خوب طبيعيه كه خيلي وقتها هم نبودنش بر بودنش غالب ميشه و همه چيزت بهم ميخوره ... و اين مبارزه هميشگي ست ... حتي در اين لحظه هم وجود داره . اينكه در صحنه بعدي كداميك پيروز هستند را , نميدانم ... ايكش ميشد حضورش را هميشگي كرد ... پريشان گيسي پر سخن و ناگشوده بافته اي به كنار دست هايت را كه ميسايند بي شكايت و دلتنگي بر بالشت رد خورده از ترس وجود عشقي است كه گفتنش تنهايي همه شب ها را باردار خواهد كرد ... + نوشته شده در شنبه 23 مهر1384 23:0 توسط احسان |
هيچ چيز بدتر از اين نيست كه احساس كني دوستي از دستت ناراحته و هيچ چيز هم بهتر از اين نيست كه احساس كني دل دوستي باهاته ... در لحظاتي كه واقعا درمونده و خسته هستي هيچ چيز به اندازه درد و دل با يك دوست نميتونه به آدم آرامش بده , حال اگه اين ارتباط طوري باشه كه احساس راحتي داشته باشي و اونو صادق بدوني , خيلي بيشتر مزه ميده ... دقيقا مثل اول صبحي ميمونه خنكا , كه آسمان آبي ميدرخشه و تا دوردستها را ميتوان ديد و بوي خوب تازگي و لطافت را ميتوان حس كرد ... پيدا كردن دوست سخته , ولي نگه داشتنش و حفظ كردنش خيلي سخت تر . به هر حال هرچيزي يه قيميتي داره و براي هر چيزي به اندازه خودش بايد مبارزه كرد و جنگيد تا نگهش داشت ... ولي براي دوست و دوستي ميتوان تا اخر دنيا فرجه اي قائل شد و دامه داد , اينطوري اگه نشد , ادم دلش نميسوزه ... + نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1384 23:51 توسط احسان |
هميشه در اين فكر بودم كه انسان چگونه ميتونه اين همه ضربه را تحمل كنه و دوباره از هيچ شروع كنه ؟ هرچيزي كه ساخته ميشه و بوجود مياد , يه تاريخ مصرفي داره ... بعد از اون ديگه به دردي نميخوره و عملا ديگه كارايي هم نداره , ولي اين مخلوقي كه اسمش آدمه و انسان , شايد بارها و بارها و خيلي بيشتر از تمام تاريخ مصرفهاي دنيا , باز ميشه و بسته ميشه و ميشكنه و تعويض ميشه و بالا ميره و پايين ميره و ... بازهم ادامه . باز نشستن و باز ايستادن و باز ادامه ... بسوي افقي ديگر , و به اميد شروعي ديگر ... هميشه فكر ميكنم به اين چيز : تاريخ مصرف من كي تموم ميشه ؟!!! + نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1384 1:26 توسط احسان |
وقتي در اوج آسمانها , لابلاي ابرها غوطه ور ميشي و به افق بي پايان مينگري , و هنگامي كه به آبي عميق درياها خيره ميشي و در آن غسل بي پاياني ميگيري , تازه ميفهمي در اين وادي حتي قطره اي هم در برابر اقيانوس بي انتهاي هستي نيستي ... در چنين لحظه اي فقط كافيه فكر كني به آنچه كه هستي و آنچه داري , و انچه خواهي داشت ... اصلا آيا ميتوان گفت چيزي مال من است ؟ آيا مني وجود دارد كه بتوان بر آن نامي نهاد ؟ چرا من ؟ من از كجا آمده ؟ و به كجا خواهد رفت ..؟ اين كالبد ناتوان و درمانده , چگونه به غروري مبتلا ميشود كه با ديدگاني تنگ شده به اطراف نگاه ميكند ؟ آيا در اين ارتفاع پست ميتوان از بالا بودن سخني گفت ؟ هميشه با خويش ميگويم : كيستم و اينجا چه ميكنم ؟ چه راهي را آمده و چه راهي براي طي طريق مانده است ؟ كداه ره سوي نيستي ست و كدام يك بسوي هستي ؟ نميدانم ... هنگام سجده بر اين انديشه ام كه پايانم چيست و كجاست ؟ آغاز و انتهاي يك راه , يك سفر ,يك فرصت , چشم بر هم زدني بيش نيست , به كوتاهي عبور يك سايه , افتاده بر كالبد خسته رهگذري كه دمي در زير اين سايه , آرميده , تا ادامه راهي داشته باشد بسوي آنچه كه مقدر است , و بايد رفت تا ديد در پس پرده انتظار , چه نهفته است ... زندگي , سرنوشت و قسمت همه در مجموعه اي هستند بسوي افريدگار هستي , بسوي ذات بيكران او , بسوي چشمه زلال يگانگي , بسوي خالق يكتاي همه چيز ... كاش ميتوانستم هميشه در نظر داشته باشم كه كيستم و چيستم ... افسوس كه خيلي وقتها انچنان در گرداب منيت ها فرو ميروم كه فراموش ميكنم از اين قيلوله كوتاه , ديگر چيري نمانده است و بايد توشه راه بست و رفت بسوي راهي ديگر . توشه راه , هيچ و قمقمه تشنگي , بدون حتي قطره اي آب ... اين است نهايت راه ... جز طلب بخشش چه توان كرد ؟!! آيا پايان شب سيه سپيد است ؟ .. + نوشته شده در جمعه 1 مهر1384 1:34 توسط احسان |
|
| |||||