تبليغاتX
سیزدهمین خون آشام عاشق

سیزدهمین خون آشام عاشق

 

ميگن : اگه با دل و ذهنت مثبت فكر كني , همه چيز خوب و قشنگ و زيبا و خوش بو !! بنظر ميرسه ... وقتي مثبت انديشي داشته باشي , لاجرم همه چيز رنگ و بوي ديگري خواهد داشت و در نتيجه حتي در برخورد با مسائل و مشكلات هم طور ديگري برخورد ميكني كه گذر از اين پيچ را هم ساده تر ميكنه ... ميدونيد , خيلي سخته كه ادم هميشه اينطوري باشه , مدام مثبت بودن و با اين ديد جلو رفتن كار خيلي سختيه , شايد گاهي اوقات غير ممكن بنظر برسه . حتي خيلي وقتها هستي و ميخواي باشي , ولي عوامل گوناگون , از جمله اشخاص محترمه و غير محترمه , سعي در گل الود كردنش دارند ... نميدونم .. گاهي اوقات بشدت مبارزه اي درميگيره بين بودنش و نبودنش , خوب طبيعيه كه خيلي وقتها هم نبودنش بر بودنش غالب ميشه و همه چيزت بهم ميخوره ... و اين مبارزه هميشگي ست ... حتي در اين لحظه هم وجود داره . اينكه در صحنه بعدي كداميك پيروز هستند را , نميدانم ...   ايكش ميشد حضورش را هميشگي كرد ...

پريشان گيسي پر سخن و

ناگشوده بافته اي به كنار

دست هايت را كه ميسايند بي شكايت و دلتنگي

بر بالشت رد خورده

از ترس وجود عشقي است

كه گفتنش

تنهايي همه شب ها را

باردار خواهد كرد  ...

+ نوشته شده در شنبه 23 مهر1384 23:0 توسط احسان |

 

هيچ چيز بدتر از اين نيست كه احساس كني دوستي از دستت ناراحته و هيچ چيز هم بهتر از اين نيست كه احساس كني دل دوستي باهاته ... در لحظاتي كه واقعا درمونده و خسته هستي هيچ چيز به اندازه درد و دل با يك دوست نميتونه به آدم آرامش بده , حال اگه اين ارتباط طوري باشه كه احساس راحتي داشته باشي و اونو صادق بدوني , خيلي بيشتر مزه ميده ... دقيقا مثل اول صبحي ميمونه خنكا , كه آسمان آبي ميدرخشه و تا دوردستها را ميتوان ديد و بوي خوب تازگي و لطافت را ميتوان حس كرد  ... پيدا كردن دوست سخته , ولي نگه داشتنش و حفظ كردنش خيلي سخت تر . به هر حال هرچيزي يه قيميتي داره و براي هر چيزي به اندازه خودش بايد مبارزه كرد و جنگيد تا نگهش داشت ... ولي براي دوست و دوستي ميتوان تا اخر دنيا فرجه اي قائل شد و دامه داد  , اينطوري اگه نشد , ادم دلش نميسوزه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1384 23:51 توسط احسان |

 

هميشه در اين فكر بودم كه انسان چگونه ميتونه اين همه ضربه را تحمل كنه و دوباره از هيچ شروع كنه ؟ هرچيزي كه ساخته ميشه و بوجود مياد , يه تاريخ مصرفي داره ... بعد از اون ديگه به دردي نميخوره و عملا ديگه كارايي هم نداره , ولي اين مخلوقي كه اسمش آدمه و انسان , شايد بارها و بارها و خيلي بيشتر از تمام تاريخ مصرفهاي دنيا , باز ميشه و بسته ميشه و ميشكنه و تعويض ميشه و بالا ميره و پايين ميره و ... بازهم ادامه . باز نشستن و باز ايستادن و باز ادامه ... بسوي افقي ديگر , و به اميد شروعي ديگر ... هميشه فكر ميكنم به اين چيز :

تاريخ مصرف من كي تموم ميشه ؟!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1384 1:26 توسط احسان |

وقتي در اوج آسمانها , لابلاي ابرها غوطه ور ميشي و به افق بي پايان مينگري , و هنگامي كه به آبي عميق درياها خيره ميشي و در آن غسل بي پاياني ميگيري , تازه ميفهمي در اين وادي حتي قطره اي هم در برابر اقيانوس بي انتهاي هستي نيستي ... در چنين لحظه اي فقط كافيه فكر كني به آنچه كه هستي و آنچه داري , و انچه خواهي داشت ... اصلا آيا ميتوان گفت چيزي مال من است ؟ آيا مني وجود دارد كه بتوان بر آن نامي نهاد ؟    چرا من ؟ من از كجا آمده ؟ و به كجا خواهد رفت ..؟

اين كالبد ناتوان و درمانده , چگونه به غروري مبتلا ميشود كه با ديدگاني تنگ شده به اطراف نگاه ميكند ؟ آيا در اين ارتفاع پست ميتوان از بالا بودن سخني گفت ؟

هميشه با خويش ميگويم : كيستم و اينجا چه ميكنم ؟ چه راهي را آمده و چه راهي براي طي طريق مانده است ؟ كداه ره سوي نيستي ست و كدام يك بسوي هستي ؟ نميدانم ... هنگام سجده بر اين انديشه ام كه پايانم چيست و كجاست ؟ آغاز و انتهاي يك راه , يك سفر ,يك فرصت , چشم بر هم زدني بيش نيست , به كوتاهي عبور يك سايه , افتاده بر كالبد خسته رهگذري كه دمي در زير اين سايه , آرميده , تا ادامه راهي داشته باشد بسوي آنچه كه مقدر است , و بايد رفت تا ديد در پس پرده انتظار , چه نهفته است ... زندگي , سرنوشت و قسمت همه در مجموعه اي هستند بسوي افريدگار هستي , بسوي ذات بيكران او , بسوي چشمه زلال يگانگي , بسوي خالق يكتاي همه چيز ...

كاش ميتوانستم هميشه در نظر داشته باشم كه كيستم و چيستم ... افسوس كه خيلي وقتها انچنان در گرداب منيت ها فرو ميروم كه فراموش ميكنم از اين قيلوله كوتاه , ديگر چيري نمانده است و بايد توشه راه بست و رفت بسوي راهي ديگر . توشه راه , هيچ و قمقمه تشنگي , بدون حتي قطره اي آب ... اين است نهايت راه ... جز طلب بخشش چه توان كرد ؟!! آيا پايان شب سيه سپيد است ؟ ..

+ نوشته شده در جمعه 1 مهر1384 1:34 توسط احسان |

X

نمی دانم در این دم های آخر آواز، با کدامین تحریر سوزناک، ترجمه لبخندهای خونین خود باشم! افسوس دست هایم تاریک است.


Home
Email
.:Ehsan13:.

Archives

مهر 1388

مهر 1387

تیر 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آذر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384




Links

اینم یه وبلاگ دیگه من (جک و عکس و MP3)
شعرهای زیبایی از کارو
زنگ تفریح
شعرهای توپ از هر سبکی
دنبال هر سوژه ای باشی اینجا پیدا میکنی
اینم برای مهمونای تهرونی من
اینم یه سری عکسای توپ
فقط برای دوستان فابریک..
و یه خونه ی مهتابی
فرشته ي مرگ (A true story About Death )
یک دوست عاشق
هر کارتی که بخواهید..
قالب های فوق جدید بلاگفا


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها: