|
يك جاده مه گرفته پر از ستاره هاي طلايي و من تنها بر نيمكت چوبين شكسته انتظار گنگي را زمزمه ميكنم تا از كمي از آنچه بخت مينامند همراهيم كند ستاره اي كهنه از آسمان دور به دست هاي انتظار كشيده ام ميافتد ... + نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384 13:4 توسط احسان |
در دل خسته ام چه می گذرد؟ باز اين چه شوری است در سر من؟ باز از جان من چه می خواهند برگهای سفيد دفتر من؟ من به ويرانه های دلِ چون بوم روزگاريست ، های و هو دارم ناله ای دردناك و روح گداز برسرگور آرزو دارم اين خطوط سياه سر در گم دل من ، روح من ، روان من است آنچه ازعشق او رقم زده ام شيره ی جان ناتوان من است سوز آهم اثر نمی بخشد دفتری را چرا سياه كنم؟ شمع بالين مرگ خود باشم كاهش جان خود نگاه كنم بس كنم ، اين سياه كاری بس! گر چه دل ناله ميكند كه بس نيست! برگهای سفيد دفتر من از شما رو سياه تر كس نيست!
+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384 23:37 توسط احسان |
|
| |||||