|
ای دخترانی که دراین کشمکش نسل جدید سرخوش و بی خبر ومی زده با روی سپید غرق در شوکت و مکنت و بد مستی پول !بسیاهی شب و بخت بدم می خندید می نپرسید چرا ؟ از چه ، این مرد فسرده چهره غمین دارد و کوبکو افتاده به راه !آخر ای دوشیزگان زیبا روی !سرگذشتی است مرا تیره ،در این روی غمین !لحظه ای محض خدا خویش فراموش کنید :(( داستان غم پنهانی من گوش کنید : ))
در دل آتش عشق دام خاموشی از همه تلخی جانسوز که یکعمر چشید قلب من ...قلب من بسکه طپید !قلب من بسکه شکست !نفسم بسکه در اعماق دلم نعره کشید !هوسم بسکه به مغزم کوبید :پای یک مشت ستم کار ستم پرور پست بسکه بر خاک سیاهم مالید خاطرات سیه دوره ی خاموشی و مرگ بسکه در پهنه روحم نالید :
مثل یک قطره سرشک ، از دل خون ، زندگی ، از لب چشمم غلطید ..
با سر آهسته زمین خورد ، و لب سرد زمین لاشه ی مرده روحم بوسید ..وندر آغوش بهم کوفته ی وهم و جنون مغز بیچاره ی بختم پوسید !نفسم .. !هرچه بیهوده مرا کشت بسم بود ، بسم !نفس بیکسم ای زنده دلان ! قطع کنید ..سینه ام ، چاک کنید !بچه کار آیدم این چشمه خون ؟ !این تن مرده ی مرگ که تن زنده ی من کرده چنین آواره ، از کف سینه ام آرید برون ببرید !ببرید در بیابان سکوت :زیر مشتی لجن و سنگ سیاه خاک کنید ، ************************* ************************* آری ای دخترکان احساس !چشمه ی عشق در این ملک ، سراب است ، سراب !پایه ی عدل وشرف ، پاک خراب است است ، خراب !عز و مردانگی و فهم ، عذاب است ، عذاب !جور بر عشاق بدبخت ، ثواب است ، ثواب !آه .. ای چشم زمین ، غافله سالار زمان :بازگو با من سرگشته ، خور عالمتاب !آدمیت به کجا رفته ؟ کجا رفته شرف ؟ !کو حقیقت ؟ ز چه رو مرده ؟ چرا رفته به خواب ؟ !
این چه نظمی است؟ چه رسمی است؟ چه وضعی است؟ خدا !سبب این همه بدبختی وغم ، چیست؟ خدا !جز خدایان زر و، کهنه پرستان پلید :هیچکس زنده ، در این شب ، بخدا ! نیست خدا !کی شود روز و شود تیره بر این ظلمت تار .که پیاده است در آن حق و ، ستمکار ، سوار زیر خاک است گل و ، زینت گلدانها ، خار !فقر میباردش از هر در واز هر دیوار !سرنوشت همه ، بازیچه ی مشتی عیار !سر زحمت ، بطناب عدم ؟ از دار به دار ؟ زندگی ، پول ! نفس ، پول ! هوس ، پول ! هوار !مرغ حق ،یخ زده ، اندرقفس پول؟ هوار !قدرتی کو ، که برآید ز پس پول ؟ هوار !عشق من ! خنده مکن ، بر رخ این (( عاشق )) خوار !صحبت از عید مکن ، بگذر و راحت بگذار !من عاشق ، کجا و طرب فصل بهار ؟
من بیکار که صد باربمیرم هر روز !بالشم سنگ ، دلم تنگ و ، تنم بستر سوز !بمن آخرچه ، که نوروز سعید است ، امروز ؟ !کهنه روزم چه بد آخر ، که چه باشد نوروز ؟ !(( هفت سین )) من اگر بودی و میدیدی چیست ؟!همنشین من غارتزده میدیدی کیست ؟ میزدی داد ، فلک تا به فلک ، زنگ به زنگ !که تفو بر تو محیط ، شرف آلوده به ننگ !هفت سین ! وه ، که چه (( سینی )) و چه (( هفت )) همه رنگ :س ینه ای کشته دل ، و سوز سرشکی گلرنگ ،س رفه های تب و سرسام سکوتی دلتنگس فره ای خالی و سرما و سری ، بر سر سنگ !آخر .. ای مه روی شب زنده دار !سالت باد بصد سال فرحبخش ، قرین !(( هفت سین )) کی به جهان دیده ، کسی بهتر از این ؟!دیده هر سو که بیفتد ، ز یسار و ز یمین ، سایه جور، سیه کرده سر و روی زمین ، سبز برگ درختان ، همه بی لطف حزین لاله را ، ژاله صفت : اشک الم گشته عجین ،وه ! که سرتاسر ای ملک عاشق کش زارنفسی نیست دهد مژده ز ایام بهار ..شیون درد و فغان ، داده بسر ، باد وزان جای می ، خون سیه میچکد از چشم رزان !اینکه چیزی نبود ، عشق من ! بدتر از آن :عجب اینجاست : که افتاده زپا چرخ زمان !کی فلک دیده بخود ، (( فصل خزان ، بعد ازخزان ؟ .. ))
Ehsan - 13 + نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1385 0:54 توسط احسان |
|
| |||||