|
ای ساحل دور افتادهءوجود من : با مطرب هم آواز شو و با تازیانه ءرقت بار گناه وجود مرا مشکن . امروز من در محراب معرفت کودکی دیدم که با تکه پاره های قلب من حصیر بافی می کردو شاهینی که با کبک هم پرواز بود چه که در تقوبم قلبم روز بیگانگی با پروانه ها بود و من به گرامی داشت این روز نقاب بر چهره زدم. آیا مریخ به ستارگان فرمان آتش بس داده بود ؟ امروز زبر پل فراموشی سایه ها تظاهرات می کردند و فارسان چشم به راه رازیانه ها بودند. امروز فهمیدم فاصله چقدر بی معنی است و با مقیاس دل ملکوت چقدر نزدیک وشب سیاه نیست چه که آسمان انعکاس چشمان من است. امروز من با کاروانی هم سفر بودم که ساربانش گمراه بود و با کویر زمزمه ءعشق می کرد. آری من دیگر در انتظار نگاری نیستم که پرده از رخ بردرد و ندارم خبر از مردی که در ماه جلوه می کند چرا که ماه من در جذبهء یک نور است. + نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر1385 23:37 توسط احسان |
|
| |||||