تبليغاتX
سیزدهمین خون آشام عاشق

سیزدهمین خون آشام عاشق

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

+ نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386 0:35 توسط احسان |

این مرد خودپرست 


 این دیو این رها شده از بند


 مست مست


استاده روبه روی من و خیره در منست


گفتم به خویشتن


ایا توان رستنم از این نگاه هست ؟


مشتی زدم به سینه او


 ناگهان دریغ


 ایینه تمام قد رو به رو شکست

+ نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386 0:33 توسط احسان |

دردهای من لباس نیستند ، که از تن درآوردم

نعره نیستند ، تا از نای جان فریاد بکشم

دردهای من نگفتنی ، دردهای من نهفتنی است

دردهای من

مثل دردهای مردم زمانه نیست

مردمی که چین پوستشان ، رنگ آستینشان ،

مردمی که نامهایشان ، جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی ، تمام استخوان های بودنم

لحظه های ساده و بی آلایشه گریستنم

درد می کند

شانه های خسته غرورم و تکیه گاه بی پناهی دلم

شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام ، بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا و ؟ درده دوستی کجا ؟

سرنوشت :

حرف درد را ؛ در دلم نوشته است . خون درد را ؛ در تنم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیره خود را رها کنم ؟

پس در این میانه من ؛ از چه حرف می زنم ؟

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386 1:2 توسط احسان |

سکوت سرشار از سخنان نا گفته است

            از حرکات ناکرده

                    اعتراف به عشق های نهان

                                 وشگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است   

        حقیقت تو و من...

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386 0:50 توسط احسان |

X

نمی دانم در این دم های آخر آواز، با کدامین تحریر سوزناک، ترجمه لبخندهای خونین خود باشم! افسوس دست هایم تاریک است.


Home
Email
.:Ehsan13:.

Archives

مهر 1388

مهر 1387

تیر 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آذر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384




Links

اینم یه وبلاگ دیگه من (جک و عکس و MP3)
شعرهای زیبایی از کارو
زنگ تفریح
شعرهای توپ از هر سبکی
دنبال هر سوژه ای باشی اینجا پیدا میکنی
اینم برای مهمونای تهرونی من
اینم یه سری عکسای توپ
فقط برای دوستان فابریک..
و یه خونه ی مهتابی
فرشته ي مرگ (A true story About Death )
یک دوست عاشق
هر کارتی که بخواهید..
قالب های فوق جدید بلاگفا


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها: