|
دردهای من لباس نیستند ، که از تن درآوردم نعره نیستند ، تا از نای جان فریاد بکشم دردهای من نگفتنی ، دردهای من نهفتنی است دردهای من مثل دردهای مردم زمانه نیست مردمی که چین پوستشان ، رنگ آستینشان ، مردمی که نامهایشان ، جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند من ولی ، تمام استخوان های بودنم لحظه های ساده و بی آلایشه گریستنم درد می کند شانه های خسته غرورم و تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام ، بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا و ؟ درده دوستی کجا ؟ سرنوشت : حرف درد را ؛ در دلم نوشته است . خون درد را ؛ در تنم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیره خود را رها کنم ؟ پس در این میانه من ؛ از چه حرف می زنم ؟ درد حرف نیست درد نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم ؟ + نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386 1:2 توسط احسان |
|
| |||||