|
با خودم فکر می کردم٬ تحقق رویاهایم غیر ممکن است اما خدا گفت: « هر چیزی ممکن است » گم شده بود٬ گیج بودم٬ فکر می کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد اما خدا گفت: « من هدایتت خواهم کرد » خود را باختم. فکر می کردم نمی توانم٬ از عهده اش بر نمی آیم٬ اما خدا گفت: «تو از عهده هر کاری بر می آیی» غمگین بودم٬ احساس می کردم زیر کوهی از ناامیدی گیر افتادم٬ اما خدا گفت: «غم هایت را روی شانه های من بریز» فکر نمی کردم من آنقدر باهوش باشم اما خدا گفت: «من به تو خرد لازم را می دهم» بار گناهانم رنجم می داد٬ برای کارهای بدی که کرده بودم از خودم عصبانی بودم٬ اما خدا گفت: «من تو را بخشیدم» از خودم بدم می آمد٬ فکر می کردم هیچ کسی مرا دوست ندارد٬ اما خدا گفت: «من به تو عشق می ورزم» گریه می کردم٬ زیرا تنها بودم٬ اما خدا گفت: «من همیشه با تو هستم» + نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387 0:43 توسط احسان |
|
| |||||